اساسی ترین موضوع برای انسان، شناخت آفریدگار خویش است منظور من شناختی درونگرایانه و تجربی است نه صرفاً یک پذیرش ساده.
این تجربه درونی خیلی از سوالات زندگی را برای ما پاسخ می دهد ازجمله اینکه چگونه زندگی کنیم و چگونه با همنوعان خود و دیگر پدیده های هستی رفتار نماییم و در برابر مشکلات و حوادث زندگی، چگونه واکنش نمائیم.
زندگی این دنیای ما ظاهراً نه ارتباطی با گذشته قبل از تولد ما دارد و نه ارتباطی با آینده بعد از مرگ ما و این عدم ارتباط ظاهری انسان را به مهره ای پرت شده در هستی بدل می کند.
ریشه های تمام استرس ها- اضطراب ها- ناامنی ها- نارسایی های اجتماعی- خشونت ها-تضاد و درگیریهای فردی و اجتماعی در همین است. انسانی که معنای هستی و معنای وجودی خویش را درک کرده ا ست نه از خداوند، نه از خود و نه از هستی بیگانه است بلکه در اتحادی موزن و هماهنگ قرار دارد از اینرو در همه حال احساس شادی و سرزندگی می کند. حتی می داند مرگ نیز پایان زندگی نیست بلکه آغاز دیگری است.
می داند زندگی روندی رو به جلو و رشد یابنده ست از ازل بوده و تا ابد هم خواهد بود . از اینرو زندگی برایش به تنهایی لذت بخش و گوارا است زیرا زندگی خود زنده و با ادراک است و آنچه برای همین لحظه احتیاج ماست بی کم و کاست در اختیار ما قرار می دهد. لازم نیست که نگران هیچ موضوعی باشیم. اگر ما نگران زندگی فرداها و لحظه های آینده خود هستیم صرفاً به این دلیل است که ما در سطحی از زندگی قرار داریم که فرافکنی های ذهن خود را به عنوان زندگی تصور کرده ایم.
همانند کسی که عکس خود را در آینه به جای خود پنداشته است در حالی که انچه که در آینه می بیند تصویری بیش نیست .
ما ارتباط ناگسستنی خود را با زندگی از دست داده ایم.
ما وقتی در رحم مادرمان بودیم هیچ غم و غصه ای نداشتیم زیرا ذهنی نبود که به جای زندگی برایمان فکر کند. آنچه بود خود زندگی و روند رو به رشد آن بود پای ذهن که به میان می آید ذهن برداشتهای خود را به جای زندگی به ما قالب می کند و ما نیز باور می کنیم زندگی همین است. ذهن این برداشتها را از جامعه می گیرد دیگران نیز همین برداشتها را باور می کنند و به ما آموزش می دهند ما باور کرده ایم که برای زندگی در این جهان، خانه، پول ، جاه و مقام و غیره الزامی است.تا ما احساس زندگی کردن کنیم در حالی که هیچ کدام از اینها به ما زندگی نمی بخشند و اخر الامر مرگ هه باورها، داشته ها و آنچه را که اندوخته ایم را از ما خواهد ربود و این سزای کسی است که زندگی خود را بر این اوهامات و تصاویر ذهنی بنا کرده باشد.
زندگی، خود جاوید است همیشه بوده و همیشه هست ، یعنی بودشی همیشگی است و به هیچ چیز دیگری بستگی ندارد اگر ما نمی توانیم این جاودانگی زندگی را مشاهده کنیم و در هر شرایطی با زندگی باشیم و با زندگی حرکت کنیم به این دلیل است که ما با تصویرهای ذهنمان زنده ایم، نه با جوهر و حقیقت زندگی .
همانند کسی که در آینه نگاه می کند و باور نموده است که تصویرش خود اوست از اینرو وقتی سنگی به آینه می خورد و شکسته می شود، با شکستن آینه او نیز محو و نابود خواهد شد و نه نخواهد فهمید که ا ین تصویر او بود که فرو ریخت نه خود او.
مرگ نیز همانند این مثال برای آنانی است که متعلقات- اکتسابات و داشته های خود را زندگی تصور نموده اند به همین دلیل مرگ برای آنان وجود دارد زیرا هر تصویری فرو خواهد ریخت و هر آینه ای شکستنی است و ذهن نیز آینه جسم ماست.ذهن ظاهر بین ما همان شیطانی ا ست که در وجود ماست و قادر به درک حقیقتها و باطن امور نیست و ما قربانیان شیاطینی هستیم که در وجود خودمان لانه کرده اند به گونه ای که با خودمان او را اشتباه گرفته ایم و درک نمی کنیم که اسیر چه دیو و ددی هستیم. زیرا عموماً به همین درد مبتلا هستیم و آن عده کمی هم که دچار چنین وضعی نیستند حرفهایشان برای ذهن ما دور از فهم و درک است از اینرو حرفهای آنها برای ما کسل کننده و چندش آور است و به راحتی از کنار آنها می گذریم.
آیا شما پرنده ای را دیده اید که برای مردن جوجه اش گریه کند اما انسان های زندگی هستند که برای مرگ عزیزان خود مویه می کنند و شاید سال های سال ماتم می گیرند در حقیقت آنها به صورتی ناخود آگاه برای مرگ خود دچار نگرانی و اندوه هستند مرگ هر عزیزی برای آنها نوعی از مرگ و فروپاشی هویت ساختگی ذهنشان است.
اما پرندگان نه به مرگ می اندیشند و نه برای مردن کسی می گریند، زیرا برای آنها مرگی نیست مرگ مختص انسان است آن هم نه مرگ یکباره و آنی بلکه هر روز مرگ را تجربه می کنند و از آن خلاصی ندارند هر روز و شاید هر لحظه و ساعت، ترس- اندوه- حرص و آز- طمع – کینه جویی و خشونت – حسادت و بخل- دروغگویی و نیرنگ ووو. اینها همه زهره های مرگ هستند که هر لحظه به کام خود می ریزیم تا آخرالامر ما را می کشد و بدین گونه فرصت های زندگی را از دست می دهیم. فرصت زندگی جاوید و ابدی- فرصت تجربه زندگی حقیقی که همیشه بوده و همیشه هست و هیچ مرگی بدان راه ندارد.
مرگ ساخته ذهن ماست و بزرگترین دروغ ذهن است ذهنی که در حال حاضر همه بودش ما بدان بستگی پیدا کرده است و نمی توانیم باور کنیم که ما چیزی غیر از این ذهن هستیم همچنان که نمی توانیم باور کنیم که ما بارهای بار به این دنیا آمده ایم تا این فرصت را داشته باشیم که درک کنیم که زندگی ارمغان کسی است که از اسارت ذهن بیرون رود.
ذهن وسیله ای بیش نیست اما اگر مشغول و فریفته این وسیله شویم و آن را هدف تصور کنیم زندگی را نخواهیم شناخت و در اسارت ذهن خواهیم ماند.
آزادی و رهایی را تجربه نخواهیم کرد و تنها لحظه مرگ به این حقیقت می رسیم که عمری را به بطالت گذرانده ایم. و شاید یک مرگ برای ما کافی نباشد و می بایست تولد و مرگ های زیادی را تجربه کنیم تا به این حقیقت دست یابیم.
هر انسانی که به این دنیا می آید ، انسانی است که تولدش رستاخیز و قیامتی است که برای او رخ نموده است تا در این رستاخیز کِشته های خود را درو کند.
او به این دلیل به دنیا بازگرداننده می شود که زندگی را درک نکرده بود او در پندارهای باطل خویش غرق شده بود و در نهایت پندارهایش فرو ریخت و مرگ چیزی جز فرو ریختن پندارهای باطل نیست زیرا برای هر پندار باطلی مرگی است و این قانونمندی خداوند است. کسی که به این دنیا می آید معلوم نیست چه پندارهای باطلی از گذشته خویش را با خود به این دنیا می آورد تا مرگ آنها را تجربه کند تا شاید پس از مرگ پندارهای باطل خویش این امکان را بدست آورد که به رهایی و وارستگی از مرگ دست پیدا کند.
رهایی از مرگ،رهایی از همه تعلقات ذهنی است- رهایی از همه تصویرها و فرافکنی هایی است که ذهن آنها را حقیقت زندگی می پندارد.
کسی از مرگ رها است که به هیچ چیز وابستگی نداشته باشدو زندگی برای او سراسر شور و نشاط -لذت و خوشی- آرامش و رقصی جاودانه است.
کسی از مرگ رها است که سراسر عشق و محبت- نیکی و لطافت است.
کسی از مرگ رها است که سراسر جاذبه-صفا و یکرنگی است.
کسی از مرگ رها است که خلاق و مبتکر و هر لحظه جدید و نو است .
کسی از مرگ رها است که در هر همه چیز می گنجد ولی رنگ هیچ چیز به خود نمی گیرد .
کسی از مرگ رها است که در خواب هم بیدار است یعنی خوابهای او فرافکنی ذهن او نیست بلکه دریچه ای به ملکوت و بی کرانگی هستی است خواب چنین شخصی سراسر الهام- اشراق و مکاشفه و روشن بینی است.
کسی از مرگ رها است که قاطع ، برنده و شجاع است و اسیر هیچ شک و تردیدی نمی شود چون آبی ذالال و بی غل و غش است زبان و دلش یکی است
و آخرالامر:
کسی که از مرگ رها است اگر خداوند هم انکار کند بر او گناهی نیست ز یرا وقتی در چیزی غرق شدی دیگر او را نمی بینی.
کسی که از مرگ رها است اگر خداوند هم انکار کند بر او گناهی نیست ز یرا وقتی در چیزی غرق شدی دیگر او را نمی بینی.
سروده شده:
ساعت 2 بامداد
20/1/1387