تبليغاتX
عروج

عروج

در مقالات قبلی گفتیم که ما به خداوند وصلیم اما بنا به دلایلی این اتصال را درک نمی کنیم و از آگاهی ناب الهی بی بهره ایم.

مانند زمانی که رادیو تهران را گرفته باشید اما پارازیت هایی مانع ازآن  شود که به صورت شفاف مطالب گوینده را درک کنید به همین صورت پارازیت هایی در سطح آگاهی ما مانع از آن هستند که ما صدای خداوند را بشنویم یا نور او را ببینیم.

اما این پارازیتها چگونه ایجاد می شوند؟

خداوند یگانه وجود هستی می باشد.

زنده، آگاه و بیناست.

در حقیقت این زندگی که ما مشاهده، لمس و تجربه می کنیم چیزی جز روند خودآگاهی الهی نیست.

 خداوند بواسطه این حیات و زندگی نسبت به خود، خودآگاهی دارد.

زندگی خودشکوفایی خداوند است.

مگر، شما در حرکت و تلاش نیست که خود را تجربه می کنید؟

آیا بدون تنفس و گردش خون قادرید زنده بودن خود را لمس نمائید؟

خداوند نیز در حال اثبات و نگرش به خویشتن است و این حیات و زندگی در بیکرانگی خویش همانند تنفس و گردش خون خداوند عمل می کند.

اما ببینیم انسان در این میان چه کاره است؟.

به توضیحات زیر توجه کنید:

در اذل چون خداوند به خود نظر انداخت تا خویشتن را مشاهده کند تمامیت کلمه مقدس الهی تجلی نمود.

این کیفیت برای خداوند که جز خود، کسی در هستی نیست در بیزمانی صورت گرفت.

در اذل پرتو حُسنش زِتجلی دم زد...

و بدین گونه خداوند جلال خود را مشاهده کرد.

همین روند جلال که گفتیم برای خداوند در بیزمانی حاصل شد در پروسه این حیات و زندگی که ما و دیگر موجودات در آن قرار داریم و روند جلال کلمه خداوندی ست شامل زمان و مکان گردید و از اذل تا کنون و از اکنون تا ابدیت این هستی و حیات و آنچه در آن موجود است در حال تجربه آن جلالی است که گفتیم خداوند در بیزمانی آن را مشاهده نمود.

کلمه جلال در اذل از مراحل مختلف گذشت، و گذشت تا به مرحله انسانی رسید.

 چون کلمه انسان شد، قادر گردید بخشی از جلال الهی را دریافت کند. و در آینده نیز به تمامیت جلال دست یابد و به ملاقات پروردگار خویش برسد.

آگاهی یکی از نعمات جلال بود و بدین ترتیب با دریافت آن انسان آگاه و بینا گردید.و باعث شد خود را مشاهده و تجربه نماید.

 کیفیت آگاهی شیرین، جذاب و فریبنده است از اینرو باعث لغزش انسان و فرو افتادن در تجربه این کیفیت متعالی شد. و بدین گونه آگاهی که مقدمه شناخت خداوند است به ابزاری جهت تجربه خود و شناخت محیط اطراف خویش بدل گردید.

این آگاهی فردی، حصار و زندان بشر شد.

انسان در این آگاهی غرق شد، فرورفت، و تصور کرد از خداوند جدا شده است.

این همان پارازیتی است که باعث  آن گردید که انسان از مبدا و منشاء خویش احساس جدایی و دوری الهی کند.

این احساس جدایی و دوری الهی برای بشر رنج به ارمغان آورد.

 رنج/تلخ کامی، ترس و در نهایت مرگ را برای بشر به ارمغان آورد.

عزیزان ما همه دچار غرور این آگاهی فردی هستیم و متوجه این موضوع نیستیم که این آگاهی فردی توهمی بیش نیست. و در هستی خودی جز خداوند نمی تواند مطرح باشد.

 اگر از این خودآگاهی به خداآگاهی نرسیم تا ابد در رنج خواهیم بود و اسیر تجربه توهم آمیز موجودیت خویش.

آیا شما در حال حاضر در رنج نیستید؟

اگر نیستید حتماً اسیر غروری از غرور و فریب های آگاهی فردی خود هستید.

نشئه ثروت،قدرت،شهوت، می تواند مدتی انسان را سرگرم و لذت بخشد اما برای هر غروری محدودیتی است پایان پذیر و هیچ کس نمی تواند برای همیشه در نشئه و لذت غروری بسر برد.

و در نهایت مرگ که سزای هر خودآگاهی انسانی است جام تلخی است که باید سر کشید مگر آنکه تا فرصت باقی ست بجای خودآگاهی به خداآگاهی رسید و به این روند حقیقی حیات متصل شد و تا ابدیتی پایان ناپذیر بجای جام تلخ مرگ جام شیرین آگاهی ناب الهی نوشید و به شهادت یکتایی یگانه هستی،هستی بخش دست یافت.

گفتنی ها را گفتیم .

در آینده از تجربیات دیگرم از نوعی زندگی، که در آن شور و نشاط، شعف، محبت،مسئولیت،گذشت، حکمت، فهم، ادب، دانایی، شجاعت، قدرت، عزت، امیدواری و جاودانگی میباشد صحبت خواهم کرد.

ادامه دارد...

 

 

نوشته شده توسط کاشف در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 23:38 | لينک ثابت |

قرار شد به این سوالات پاسخ دهیم که چه کسی ما را به این جهان دعوت کرده است، جایگاه او کجاست و آیا راهی برای ارتباط با او وجود دارد و اینکه چرا خداوند پیام آورانی را برای ما فرستاده است و چرا دیگر پیامبری به عرصه وجود ندارد؟

مسلما اینکه ما به اراده خودمان به این جهان نیامده ایم و خالقی ما را آفریده است اما از زمانی که به این دنیا پا می گذاریم خود را در اسارت واقعیت های زندگی مشاهده می نماییم.

 و شادمانی و رنجهای ما بسته به محیط پیرامونمان می باشد از اینرو ذهن ما تنها متمرکز بر همین واقعیت ها می گردد. و این واقعیت ها کمتر امکانی برای ما بوجود می آورد که ما را متوجه سازد که تمامی رویدادهای زندگی ما بسته به یک قدرت و از یک مرکز فرماندهی صادر می گردد.

به همین دلیل بخش زیادی از زمان حیات ما صرف این تجربه می شود که در تاریکی و عدم شناخت حقیقت بسر بریم.

دلیل همه شکستها و سرخوردگیهای ما همین است که ما سرنوشت خودمان را در دست قدرتهای ظاهری و نیروهای متعدد موجود در محیطمان تصور می کنیم.

و اما در مورد این سوال که آیا راهی برای ارتباط با خالقمان برای ما میسر است یا خیر؟

باید این حقیقت را درک کنید که ما به خالق خویش وصلیم و از او جدا نیستیم که به دنبال راهی برای ارتباط با او بگردیم ، نوزادی که در رحم مادر خویش بسر می برد و از او حیات دارد و از او تغذیه می شود هیچ آگاه نیست که به چه منبعی متصل است. و دنیا برای ما  چنین حکمی  دارد ، آنچه باعث می شود ما از خداوند جدا تصور شویم ذهن ظاهربین و محدود ماست به همین دلیل گفتم سالهای زیادی از عمر ما صرف این می شود که قدرتهای دیگری را در سرنوشتمان تصور کنیم و به دنبال آنها و کسب قدرت به واسطه آنها باشیم و پس از عمری نتیجه بگیریم که بیهوده اندیشیده ایم و بیهوده عمرمان را سپری کرده ایم و به مرور متوجه می شویم که قدرتی بالاتر از قدرتهای موجود وجود دارد که سررشته تمام امور در دستان مقدس اوست من به شخصه رویدادهایی را در زندگی تجربه کرده ام که منجر به مکاشفه حضور خداوند در وجود خویش و در تک تک سلولهای هستی شده ام و این نتیجه گیری تحولی عظیم در من ایجاد نمود و متوجه شدم که در گذشته چقدر در گمراهی زیست کرده ام ، آری برای ارتباط با خداوند لازم نیست به جایی مسافرت کنیم یا به معبدی رو ید یا به دنبال راهی بگردید خداوند از هر چیزی به شما نزدیک تر است در تک تک سلولها و وجود شماست. شماهمانند قطره ای در دریایی عظیم با خداوند در وحدت هستید و در آغوش او قرار دارید.

اگر به دنبال راه و مقصدی برای وصال با او می گردید راه و مقصدی بیرون از شما وجود ندارد ، راه و مقصد در وجود شماست در عمیق ترین زوایای وجود خویش متمرکز شوید در عمق آگاهی و بینش خویش، در نور وجود خود که پرتو کوچکی از وجود خداست و از وجود او سرچشمه می گیرد و هر دو به هم متصل هستند. هیچ فاصله ای بین شما و خداوند وجود ندارد آنچه به اصطلاح فاصله ایجاد کرده است برداشت ذهن شماست و اینکه تو فکر می کنی همین ذهن محدود هستی و به همین دلیل در اسارت این ذهن خود را محبوس کرده ای ، و به همین دلیل فراتر از این ذهن را نمی بینی و درک نمی کنی ، به قول حافظ شیرین سخن :

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

تنها چیزی که تو لازم داری این است که این ذهن به کنار رود، پس به دنبال راهی برای رسیدن به خداوند نباش بلکه به دنبال راهی باش که  حجاب بین تو و خالق تو  را از میان بردارد تا اینکه حقیقت بین شوید ، و خداوند را در خویشتن خویش مکاشفه کنی ، و او را بیابی و صدای او را بشنوی.

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط کاشف در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 23:49 | لينک ثابت |

آیا شما با انتخاب خود به این زندگی دعوت شده اید؟ مسلماً نه.

هر کس به این دنیا می آید به این زندگی دعوت شده است، بنابراین وقتی که دعوت شده اید وسایل پذیرایی و همه آن چیزهایی که لازم دارید برایتان مهیا خواهد شد.

اما این در صورتی میسر خواهد شد که شما مطمئن باشید دعوت شده اید و میزبان خود را بشناسید.

اما ظاهراً کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست.

حضور ما در این زندگی بر اساس دیدگاه بالا نیست.بلکه برعکس ما مانند طلبکارانی هستیم که آمده ایم طلبی های خود را وصول کنیم.

به هیچ چیز قانع و راضی نیستیم و دائماً حرص می زنیم. گله مند و پر مدعا هستیم.

به راستی چرا؟

آیا متوجه این روحیات و اخلاقیات خود شده اید؟

آیا می خواهید به این موضوع فکر کنید و نتیجه بگیرید، موضوعی که بسیار جدی و با اهمیت است؟

خیلی جدی تر از تلاشها و کوشش های روزمره تان ، خیلی جدی تر از حرص و آزها، بلندپروازی ها و نگرانی های بی موردتان ، خیلی جدی تر از فکر کردن به برنامه های آینده تان.

می دانید چرا این موضوع اینقدر جدی و با اهمیت است؟

برای اینکه تلاشها و کوششهای فعلی شما، احساس و عواطف شما، امیدها و آرزوهایتان همه و همه از نوع نگرش طلبکارانه تان به زندگی شکل گرفته اند. وقتی نگرش فعلی شما درک گردیده و متوقف شود کل احساسات و عواطف و رفتار شما عوض خواهد شد و بر اساس نگرش و تفکر جدیدتان بنا خواهند گردید.

آیا می خواهید متوقف شوید؟

و به او اعتماد کنید و خود را به او بسپارید و مطمئن باشید که او شما را تا مقصدی که برای آن آفریده شده اید خواهد برد و جای هیچگونه شک و تردیدی نیست.

شاید بگویید می خواهم اما نمی دانم آنکه مرا به این جهان دعوت کرده است کیست؟ کجاست و چگونه با او رابطه برقرار کنم؟

آری.

دقیقاً مشکل همه همین است.

ما مستقیماً خداوند را نمی بینیم و صدای او را نمی شنویم و نمی دانیم کجا باید او را پیدا کرد و با او رابطه برقرار نمود.

به ما گفته شده خداوند آفریدگار ما و این هستی می باشد و پیامبرانی را برای ما فرستاده است تا صحبت های خود را به گوش ما برساند و ما باید به خداوند و صحبت های او ایمان آوریم.

آیا به عنوان انسان می توانیم حرفهای خداوند را به نقل و قول از شخص دیگر بپذیریم و باور کنیم که این شخص صحبتهای خداوند را به ما انتقال می دهد؟

طبیعتاً هر کسی نسبت به چنین نقل و قول هایی دچار شک و تردید می شود و نمی تواند به یقین باور کند که صحبتهای نقل و قول کننده همان حرفهای خداوند می باشد. تنها وقتی کسی حضوراً با ما حرف می زند ما یقین داریم که صحبتهای آن شخص را می شنویم.

این مورد در رابطه با صحبتهای خداوند نیز که توسط پیامبران به ما رسیده است نیز مصداق پیدا می کند به همین دلیل است که در طول تاریخ عده ی زیادی پیامبران را مورد انکار قرار داده اند و نتوانسته اند به آنها ایمان آورند.

اما به راستی چرا خداوند توسط پیامبران با ما صحبت کرده است؟

و مهمتر از این سوال،

چرا دیگر پیامبری نمی آید و ما می بایست بر سر ادیان گذشته و پیام آوران آنها با هم جر و بحث داشته باشیم؟

اگر حقیقتاً امکان این وجود داشته باشد که ما بتوانیم آفریدگار خویش را مکاشفه کنیم، رابطه مان با او برقرار شود، با او صحبت کنیم و صحبتهای او را بشنویم، مسلماً

کاملاً دگرگون خواهیم شد و دریچه ای دیگر از زندگی و حیات پیش روی ما باز خواهد گردید که با وضعیت فعلی ما کاملاً متفاوت خواهد بود.

آیا این امکان وجود دارد؟

                              آری آری آری

 

ادامه دارد...

نوشته شده توسط کاشف در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 0:38 | لينک ثابت |

اساسی ترین موضوع برای انسان، شناخت آفریدگار خویش است منظور من شناختی درونگرایانه و تجربی است نه صرفاً  یک پذیرش ساده.

 این تجربه درونی خیلی از سوالات زندگی را برای ما پاسخ می دهد ازجمله اینکه چگونه زندگی کنیم و چگونه با همنوعان خود و دیگر پدیده های هستی رفتار نماییم و در برابر مشکلات و حوادث زندگی، چگونه واکنش نمائیم.

زندگی این دنیای ما ظاهراً نه ارتباطی با گذشته قبل از تولد ما دارد و نه ارتباطی با آینده بعد از مرگ ما و این عدم ارتباط ظاهری انسان را به مهره ای پرت شده در هستی بدل می کند.

ریشه های تمام استرس ها- اضطراب ها- ناامنی ها- نارسایی های اجتماعی- خشونت ها-تضاد و درگیریهای فردی و اجتماعی در همین است. انسانی که معنای هستی و معنای وجودی خویش را درک کرده ا ست نه از خداوند، نه از خود و نه از هستی بیگانه است بلکه در اتحادی موزن و هماهنگ قرار دارد از اینرو در همه حال احساس شادی و سرزندگی می کند. حتی می داند مرگ نیز پایان زندگی نیست بلکه آغاز دیگری  است.

می داند زندگی روندی رو به جلو و رشد یابنده ست از ازل بوده و تا ابد هم خواهد بود . از اینرو زندگی برایش به تنهایی لذت بخش و گوارا است زیرا زندگی خود زنده و با ادراک است و آنچه برای همین لحظه احتیاج ماست بی کم و کاست در اختیار ما قرار می دهد. لازم نیست که نگران هیچ موضوعی باشیم. اگر ما نگران زندگی فرداها و لحظه های آینده خود هستیم صرفاً به این دلیل است که ما در سطحی از زندگی قرار داریم که فرافکنی های ذهن خود را به عنوان زندگی تصور کرده ایم.

همانند کسی که عکس خود را در آینه به جای خود پنداشته است در حالی که انچه که در آینه می بیند تصویری بیش نیست .

ما ارتباط ناگسستنی خود را با زندگی از دست داده ایم.

ما وقتی در رحم مادرمان بودیم هیچ غم و غصه ای نداشتیم زیرا ذهنی نبود که به جای زندگی برایمان فکر کند. آنچه بود خود زندگی و روند رو به رشد آن بود پای ذهن که به میان می آید ذهن برداشتهای خود را  به جای زندگی به ما قالب می کند و ما نیز باور می کنیم زندگی همین است. ذهن این برداشتها را از جامعه می گیرد دیگران نیز همین برداشتها را باور می کنند و به ما آموزش می دهند ما باور کرده ایم که برای زندگی در این جهان، خانه، پول ، جاه و مقام و غیره الزامی است.تا ما احساس زندگی کردن کنیم در حالی که هیچ کدام از اینها به ما زندگی نمی بخشند و اخر الامر مرگ هه باورها، داشته ها و آنچه را که اندوخته ایم را از ما خواهد ربود و این سزای کسی است که زندگی خود را بر این اوهامات و تصاویر ذهنی بنا کرده باشد.

زندگی، خود جاوید است همیشه بوده و همیشه هست ، یعنی بودشی همیشگی است و به هیچ چیز دیگری بستگی ندارد اگر ما نمی توانیم این جاودانگی زندگی را مشاهده کنیم و در هر شرایطی با زندگی باشیم و با زندگی حرکت کنیم به این دلیل است که ما با تصویرهای ذهنمان زنده ایم، نه با جوهر و حقیقت زندگی .

همانند کسی که در آینه نگاه می کند و باور نموده است که تصویرش خود اوست از اینرو وقتی سنگی به آینه می خورد و شکسته می شود، با شکستن آینه او نیز محو و نابود خواهد شد و نه نخواهد فهمید که ا ین تصویر او بود  که فرو ریخت نه خود او.

مرگ نیز همانند این مثال برای آنانی است که متعلقات- اکتسابات و داشته های خود را زندگی تصور نموده اند به همین دلیل مرگ برای آنان وجود دارد زیرا هر تصویری فرو خواهد ریخت و هر آینه ای شکستنی است و ذهن نیز آینه جسم ماست.ذهن ظاهر بین ما همان شیطانی ا ست که در وجود ماست و قادر به درک حقیقتها و باطن امور نیست و ما قربانیان شیاطینی هستیم که در وجود خودمان لانه کرده اند به گونه ای که با خودمان او را اشتباه گرفته ایم و درک نمی کنیم که اسیر چه دیو و ددی هستیم. زیرا عموماً به همین درد مبتلا هستیم و آن عده کمی هم که دچار چنین وضعی نیستند حرفهایشان برای ذهن ما دور از فهم و درک است  از اینرو حرفهای آنها برای ما کسل کننده و چندش آور است و به راحتی از کنار آنها می گذریم.

آیا شما پرنده ای را دیده اید که برای مردن جوجه اش گریه کند اما انسان های زندگی هستند که برای مرگ عزیزان خود مویه می کنند و شاید سال های سال ماتم می گیرند در حقیقت آنها به صورتی ناخود آگاه برای مرگ خود دچار نگرانی و اندوه هستند مرگ هر عزیزی برای آنها نوعی از مرگ و فروپاشی هویت ساختگی ذهنشان است.

 

 

اما پرندگان نه به مرگ می اندیشند و نه برای مردن کسی می گریند، زیرا برای آنها مرگی نیست مرگ مختص انسان است آن هم نه مرگ یکباره و آنی بلکه هر روز مرگ را تجربه می کنند و از آن خلاصی ندارند هر روز و شاید هر لحظه و ساعت، ترس- اندوه- حرص و آز- طمع کینه جویی و خشونت حسادت و بخل- دروغگویی و نیرنگ ووو. اینها همه زهره های مرگ هستند که هر لحظه به کام خود می ریزیم تا آخرالامر ما را می کشد و بدین گونه فرصت های زندگی را از دست می دهیم. فرصت زندگی جاوید و ابدی- فرصت تجربه زندگی حقیقی که همیشه بوده و همیشه هست و هیچ مرگی بدان راه ندارد.

مرگ ساخته ذهن ماست و بزرگترین دروغ ذهن است ذهنی که در حال حاضر همه بودش ما بدان بستگی پیدا کرده است و نمی توانیم باور کنیم که ما چیزی غیر از این ذهن هستیم همچنان که نمی توانیم باور کنیم که ما بارهای بار به این دنیا آمده ایم تا این فرصت را داشته باشیم که درک کنیم که زندگی ارمغان کسی است که از اسارت ذهن بیرون رود.

ذهن وسیله ای بیش نیست اما اگر مشغول و فریفته این وسیله شویم و آن را هدف تصور کنیم زندگی را نخواهیم شناخت و در اسارت ذهن خواهیم ماند.

آزادی و رهایی را تجربه نخواهیم کرد و تنها لحظه مرگ به این حقیقت می رسیم که عمری را به بطالت گذرانده ایم. و شاید یک مرگ برای ما کافی نباشد و می بایست تولد و مرگ های زیادی را تجربه کنیم تا به این حقیقت دست یابیم.

هر انسانی که به این دنیا می آید ، انسانی است که تولدش رستاخیز و قیامتی است که برای او رخ نموده است تا در این رستاخیز کِشته های خود را درو کند.

او به این دلیل به دنیا بازگرداننده می شود که زندگی را درک نکرده بود او در پندارهای باطل خویش غرق شده بود و در نهایت پندارهایش فرو ریخت و مرگ چیزی جز فرو ریختن پندارهای باطل نیست زیرا برای هر پندار باطلی مرگی است و این قانونمندی خداوند است. کسی که به این دنیا می آید معلوم نیست چه پندارهای باطلی از گذشته خویش را با خود به این دنیا می آورد تا مرگ آنها را تجربه کند تا شاید پس از مرگ پندارهای باطل خویش این امکان را بدست آورد که به رهایی و وارستگی از مرگ دست پیدا کند.

رهایی از مرگ،رهایی از همه تعلقات ذهنی است- رهایی از همه تصویرها و فرافکنی هایی است که ذهن آنها را حقیقت زندگی می پندارد.

کسی از مرگ رها است که به هیچ چیز وابستگی نداشته باشدو زندگی برای او سراسر  شور و نشاط -لذت و خوشی- آرامش و رقصی جاودانه است.

کسی از مرگ رها است که سراسر عشق و محبت- نیکی و لطافت است.

کسی از مرگ رها است که سراسر جاذبه-صفا و یکرنگی است.

کسی از مرگ رها است که خلاق و مبتکر و هر لحظه جدید و نو است .

کسی از مرگ رها است که در هر همه چیز می گنجد ولی رنگ هیچ چیز به خود نمی گیرد .

کسی از مرگ رها است که در خواب هم بیدار است یعنی خوابهای او فرافکنی ذهن او نیست بلکه دریچه ای به ملکوت و بی کرانگی هستی است خواب  چنین شخصی سراسر الهام- اشراق و مکاشفه و روشن بینی است.

کسی از مرگ رها است که قاطع ، برنده و شجاع است و اسیر هیچ شک و تردیدی نمی شود چون آبی ذالال و بی غل و غش است زبان و دلش یکی است

و آخرالامر:

کسی که از مرگ رها است اگر خداوند هم انکار کند بر او گناهی نیست ز یرا وقتی در چیزی غرق شدی دیگر او را نمی بینی.

کسی که از مرگ رها است اگر خداوند هم انکار کند بر او گناهی نیست ز یرا وقتی در چیزی غرق شدی دیگر او را نمی بینی.

سروده شده:

ساعت 2 بامداد

20/1/1387

 

نوشته شده توسط کاشف در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 14:40 | لينک ثابت |

چندروز مي توانيد ليوان آبي را درفضايي باز نگه داشت وسپس انرا مصرف كرد؟
يك روز ده روز صد روز يا بيشتر
ذهن همانند همين ليوان آب است كه مي بايست درزمان حال و درهمين لحظه انرا مصرف كرد اما من وشما به اندازه سن وسال خودمان انرا نگه داشته ايم ومصرف مي كنيم .
ذهن نگه داشته شده گنديده و متعفن است. وگنداب هاي آن آن حسادت. طمع . بدبيني . دشنام . كينه .دشمني . انتقام جويي . قتل .زنا .دزدي . دروغگويي .بدگويي وهزاران هزار گنداآبي است كه از ذهن تراوش مي كند ومن وتو خود را به بي خبري زده ودر گند آب ذهن خويش سير كرده ونام انرا زندگي گذاشته ايم.
ذهن تازه همانند يك ليوان آب تازه خوب است اما اگر همان لحظه انرا مصرف نكنيم مانده مي شود و روز به روز وضعيت بدتري پيدا مي كند .
چه طور مي توان آبي گنديده را تصفيه كرد؟
اين كار عاقلانه اي است بايد ان را دور ريخت واز آبي تازه استفاد ه كرد زيرا به وفور در دست رس ماست.
اما متاسفانه ذهن مانند يك ليوان آب كثيف نسيت كه بتوان آنرا به سادگي دور ريخت.
من ذهني ما در اين آب زيست كرده وپرورش يافته است ما به ان خوگرفته ايم وتسليم او شده ايم وبسيار سخت است كه اين عادت ديرينه را كنار گذاشت اما محال نيست مشروط به اين كه متوجه باشيم كه در چه فريب واسارتي زيسته ايم.
ما عمرمان را كه فرصتي شكوهمند براي تجربه يك زندگي جاويدان است در اسارتي مرگبار سپري مي كنيم وطريق زندگي خود را نسل اندر نسل براي فرزندان خويش كه بسيار دوستشان داريم به ارث مي گذاريم به صرف اينكه پذيرفته ايم از ذهن خويش نشخوار كنيم تا عاقبت زهر ان مارا از پاي در آورد وبه فرزند ان خويش مي آموزيم كه زندگي همين است اما اين زندگي نيست بدل زندگي است.
ذهن شيطاني تو بدل زندگي را به جاي زندگي به تو قالب كرده است و تو اين جنس تقلبي به جا ي اصلي آن پذيرفته ومصرف مي كني وهمه ايتن نيرنگ ها كار ذهن شيطاني تو است اي دوست: ذهن شيطاني خود را تسليم خود كن نه خوتسليم ودر اسارت او باشكه زندگي شكوهي ابدي است و درك آن كار ذهن نيست .
در توقف ذهن ادارك ومشاهده ميگردد.
نوشته شده توسط کاشف در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 10:33 | لينک ثابت |

نگاه  فعلي شما به زندگي  نگاه حقيقي نيست .

شما زندگي را آنچنان كه هست نمي بينيد بلكه اسير فرافكني ذهني خود هستيد .

مانند كسي كه در بيابان سراب را آب مي پندارد .

 

متاسفانه شما در حال حاظر قادر نيستيد حقيقت مطلب فوق را باور كنيد .

زيرا در اين سراب و توهم غوطه وريد  و روزنه اي به زندگي حقيقي براي شما باز نيست تا قادر به مقايسه وضعيت فعلي خود با وضعيت حقيقي باشيد و حق داريد نسبت به روش فعلي زندگيتان شك نكنيدوبه هشدارهاي من وديگران توجهي نشان ندهيد .

 

   اما اگر قادر باشيد نسبت به روش فعلي زندگي خود شك كنيد اين شك ممكن است شكافي در ذهن شما ايجاد كند و روزنهاي به زندگي حقيقي براي شما باز شود تا قادر به مقايسه كاركرد ذهني خود  با زندگي حقيقي گرديد .

 

  شكستهاي زندگي نيز قادر هستند همين كار را انجام دهند ودر حقيقت حكمت همه شكستها همين است

   

    اما شما آنچنان غرق در توهمات ذهني خود هستيد  كه ظاهرآ هيچ شكستي قادر نيست شما را به شك وترديد نسبت به روش زندگي و ديد گاهتان وادار كند .

 

 اگر هرچه زودتر نسبت به مشاهده و برداشتهاي ذهني خود از زندكي شك كنيد به خوشبختي حقيقي زودتر دست مي يابيد .

 

  به آ رامشي كه تنها در تجربه آن آرامش معنا مي يابد دست مي يابييد .

 

به زندگي حقيقي و حيات جاوداني دست مي يابييد.

 

به بهشت موعود و وصال با معبود مي رسيد و وحدت و يگانگي با هستي را تجربه ميكنيد

نوشته شده توسط کاشف در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 10:32 | لينک ثابت |

مرگ ضد زندگي نيست عدم فهم زندگيست

   روش فعلي زندگي شما تجربه اي مرگبار است كه آن را زندگي تصور ميكنيم.

شما گرفتار توهم هستيد.

شما به هيچ وجه در شرايط فعلي قادر به  تجربه زندگي حقيقي نمي باشيد بلكه در زندان و اسارت مرگ قرار داريد

شما ميدانيد كه هر لحظه مرگ شما را تعقيب ميكند همه جا بالاي سر شماست و شما به جاي اينكه با آن روبرو شويد و با آن بجنگيد و تكليف خود را با او يكسره كنيد دائم از دستش فرار ميكنيد و اين مبارزه را به تعويق مي اندازيد تا آنكه او شما را غافلگير كند و بر شما فائق آيد  اين آن چيزيست كه شما زندگي تصور ميكنيد .

    آيا عاقلانه اين نيست كه دست از همه چيز و همه كار برداريد تا تكليف خود را با مرگ روشن سازيد هيچ كاري  شروع نكنيد  هدفي پي نگيريد مالي نيندوزيد  وحتي لبخندي نزنيد زيرا كه مرگ همه اميدهاي شمارا نااميد ميكند تلاش هاي شمارا خنثي مي سازد ثروت شمارا پامال خواهد كردو با وجود او همه چيز بيهوده است

اما شما حاضر نمي شويد با مرگ روبرو شويد  چرا؟

خوب فكر كنيد

براستي چرا؟

شما حتي نميدانيد چرا

شما همانند محكوم به مرگي هستيد كه حكم اعدام خويش را پذيرفته است و ميداند كه اعدام حق اوست. ار اين رو هيچ تلاشي براي فرار يا آزادي خود از زندان نميكند بلكه منتظر فرا رسيدن رورزيست كه حكم در موردش اجرا شود و تنها آرزويش اينست كه مرگش ْرام به درد و خون ريزي –در يك چشم به هم زدن يا كاملآ بي خبر اجرا شود به گونه اي كه آب در دلش تكان نخورد

و يا همانند آن زنداني هستيد كه سه حكم در موردش صادر شده است

 شصت سال زندان با اعمال شاقه و اعدام

  در واقع هر انساني كه  به اين دنيا مي آيد با همين حكم پا به عرصه وجود مي گذارد .

 حكمي موروثي و جبري

 اما اين يك بخش قضيه است

ما نمي بايست به صورتي انفعالي و تسليم طلبانه با اين قضيه برخورد كنيم

برخورد انفعالي با اين  قضيه همين روش متداول زندگي كنوني اكثريت شماست.

و شما اين شيوه زندگي را به عنوان  زندگي حقيقي پذيرفته و ادامه ميدهيد .

نوشته شده توسط کاشف در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 10:32 | لينک ثابت |

زندگي فعلي شما توهمي بيش نيست

درک زندگي حقيقي  تنها در صورتي مييسر است که روش زندگي  شمابايد  متوقف  گردد.

به روايتي ديگر شما بايد در زندگي  فعتي خويش مرگ را تجربه کنيد  منظور من از مرگ  مرگ بيولوژيکي نيست.

فروپاشي کامل  بودش شخصيتي و هويتي شما  مرگي است که من از آن صحبت ميکنم که اين مرگ  دردآور است وگرنه مرگ بيو لوژيکي هيچ دردي ندارد.

 

نوشته شده توسط کاشف در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 10:30 | لينک ثابت |

فهرست اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته هاي پيشين
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
پيوندها
عشق من
معلم علی
قالب بلگفا

طراح قالب
طراحي ودانلود قالب وبلاگ

Falling Objects myspace myspace layouts

کليه ي مطالب وبلاگ yektavallod محفوظ است و کوپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز است. طراحي شده توسط ياس ديزاين